کسی به خدا گفت:

اگر سرنوشت مرا تو نوشتی، پس چرا آرزو کنم؟

خدا گفت: شاید نوشته باشم:

«هر چه آرزو کند»

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...
هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست، بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.
قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر... و پشت های غوز کرده، آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...
تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آه که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان، برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشود و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغده زنده بودن مان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه دوست داشتن برای هم بفرستیم...
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...
آن قدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا...!؟

بی سوادان قرن ۲۱ کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند، بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند.

وسعت زندگی هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست.

پیوندهای مفید :



ساعتها را بگذارید بخوابند، زیرا که بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست!

برخی آدم ها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند که به ما درس هایی بیاموزند، که اگر می ماندند شاید هرگز یاد نمی گرفتیم.


معجزه ها رخ می داد، اگر جوانان می دانستند و پیران می توانستند.

هیچ بارانی رد پای خوبان را از کوچه خاطرات مان نخواهد شست!

وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آنها را اجابت می کند.
و بعضی وقتها که شما شاد و خوشحال هستید یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.

از ساعت متنفرم! این اختراع غریب بشر، که مدام جای خالی حضور را، به رخ دلتنگی یادم می کشد.

آدمهایى هستند در زندگیتان
نمی گویم خوبند یا بد،
چگالى وجودشان بالاست،
افکار، حرف زدن، رفتار و هر جزئى از وجودشان امضادار است
یادت نمی رود بودن هایشان را
بس که حضورشان پر رنگ است و غالبا خواستنى
ردپا حک می کنند اینها روى دل و جانت،
بس که بلدند، باشند
این آدمها را، باید قدر بدانى،
وگرنه دنیا پر از آن دیگرهاى بى امضایى است که شیب منحنى حضورشان همیشه ثابت است!

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود، دری دیگر باز می‌شود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی‌بینیم.

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می یابیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم.

اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز.

هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد؛ و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می‌شود، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.

بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید خجل شوند، و اگر بد گفتید، سکوت کنند.

در زندگی از تصور مصیبت های بی شماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند.

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند.


ویلیام شکسپیر:
سه جمله برای کسب موفقیت:
الف) بیشتر از دیگران بدانید.
ب) بیشتر از دیگران کار کنید.
ج) کمتر انتظار داشته باشید.

توماس ادیسون:
من نمی‌گویم که ١٠٠٠ بار شکست خورده‌ام. من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.

لئو تولستوی:
هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست.

انشتین:
اگر کسی احساس کند که در زندگی هیچ اشتباهی نکرده ، به این معنی است که در زندگی خود هیچ تلاشی نکرده است.

مادر ترزا (Teresa):
اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت.


برای پیشرفت و پیروزی سه چیز لازم است: اول پشتکار، دوم پشتکار، سوم پشتکار.

برای اداره کردن خویش، از سرت استفاده کن. برای اداره کردن دیگران، از قلبت.

هر چه خواسته هایت شفاف تر باشد توانایی ات بیشتر می شود.

زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ریزی‌هاى دیگرى هستى.

هرگز به احساساتی که در اولین بر خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید.

شاید آزادی برای یک قطار این باشد که در بین سبزه ها و درختان بدون این که بخواهد روی ریل خاصی قرار گیرد آزادانه حرکت کند! ولی همه ما می دانیم که این قطار هرگز به مقصد نخواهد رسید.


از خدا پرسیدم چه چیز در مورد انسان شما را متعجب می کند؟

گفت کودکیشان، این که آنها از کودکیشان زود خسته می شوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند. بعد گله می کنند که ای کاش کودک بودند.

سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد پول خود را خرج می کنند که سلامتی را به دست آورند.

با نگرانی حال را فراموش می کنند برای آینده. نه برای حال زندگی می کنند و نه در آینده. به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و آن گونه می میرند که هرگز زندگی نکرده اند.


می شود رفت و زودتر به مقصد رسید،
می شود با شتاب رفت و گلهای کنار جاده را ندید،
رهگذر کمی آهسته تر...
اینجا زندگیست!